معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

نگرشى بر احكام
شريعتى سبزوارى محمدباقر

خمس، يكى از فرايض مهم اسلامى، بلكه از واجبات مالى در تمام اديان توحيدى بوده است. اين فريضه در حقيقت، قسمتى از بودجه حكومت اسلامى است و فلسفه تشريع آن ـ چنانكه در مباحث آينده مطرح خواهد شد ـ تعديل در ثروت، كاهش فاصله طبقاتى و رسيدگى به محرومان و نيازمندان وابسته به دستگاه رسالت است. خمس يعنى چه؟ خمس در فرهنگ لغت، به معناى يك پنجم، و جمع آن، «اَخْماس» است. در «المنجد» آمده است :اَخمَسَ القوم؛ يعنى آن گروه به پنج نفر تقسيم شدند. اَخذ خُمسَ مالِهم؛ يعنى يك پنجم اموالشان را گرفت. در لسان العرب نيز گفته شده است :خَمّستُ مالَ فُلانٍ؛ يعنى يك پنجم اموال فلانى را گرفتم. در حديث عدىّ بن حاتم آمده است كه گفت: «رَبعتُ فى الجاهليةِ و خَمستُ فى الاسلام؛ در ايام جاهليت، يك چهارم اموال را از غنايم مىگرفتم و در اسلام، يك پنجم را مىگيرم». چون در آن زمان، فرمانده جنگ يك چهارم اموال را از غنايم مىگرفت. وقتى اسلام آمد يك پنجم را تشريع نمود و براى آن، مصارف خاصى قرار داد. خمس از ديدگاه فقه خمس از نظر فقهى، به وجوب پرداخت يك پنجم و يا بيست درصد از اموال گفته مىشود كه شامل هفت چيز مىگردد. البته فقهاى اسلام هر كدام طبق مبانى خاصى كه راجع به اين واجب مالى دارند، تعريفى از خمس ارائه داده‌اند كه به چند نمونه اشاره مىكنيم: ١ ـ خمس، حق مالى و امارى است كه محدود به چهارمين كسر (يك پنجم) مىباشد. قيد امارى و حكومتى بودن، بيانگر فلسفه تشريع خمس است؛ يعنى هدف از قانونى كردن آن، تأمين قسمتى از بودجه حكومت اسلامى است و ربطى به ماليات معمول در حكومتها ندارد. ٢ ـ صاحب جواهر مىگويد: «خمس، حقى است مالى كه مالك الملك به بندگانش بالاصاله (نه به واسطه نذر و عهد) واجب ساخته تا براى بنى هاشميان به عوض زكات پرداخت گردد كه از آن محرومند.» ٣ ـ يكى از فقهاى معاصر مىفرمايد: «خمس از نظر شرعى، اموالى است كه معادل يك پنجم آن را شارع مقدس براى مصارف خاصى قرار داده است.» ٤ ـ سيدكاظم يزدى در عروة الوثقى مىفرمايد: خمس، از واجبات و فرايض اسلامى محسوب مىشود كه خداوند متعال براى حضرت محمد (ص) و ذريّه او به جاى زكات قرار داده است. در واقع، اين دستور نوعى احترام به سادات است و طبق روايات معصومين (عليهم السلام) هر كسى كه از پرداخت خمس مال، يك درهم و يا كمتر از آن را دريغ ورزد، در جرگه ظالمان و غاصبان حقوق آل محمد (ص) قرار مىگيرد. تاريخچه خمس اموال بر اساس برخى از روايات دينى، تاريخچه خمس به عصر حضرت ابراهيم (ع) بر مىگردد. گفته شده وى نخستين كسى بود كه اموال خود را تخميس كرد. در بعضى از منابع روايى، اين عمل به عبدالمطّلب نيز نسبت داده شده كه شايد در راستاى عمل به سنّت حضرت ابراهيم (ع) بوده است. مىگويند وى گنجى را پيدا كرد و خمس آن را خارج نمود. برخى از محققان اين نظر را تقويت كرده‌اند كه خمس در همان اوايل بعثت، تشريع شده بود و دليل آن را كلام حضرت على (ع) به هنگام احتجاج با ياران سقيفه مي‌دانند كه مىفرمايد: «نشدّكم بالله افيكم احد كان يأخذ الخمس مع النّبى قبل ان يؤمن احد من قرابته غيرى و غير فاطمة قالوا: اللّهم لا؛ شما را به خدا سوگند مي‌دهم آيا در ميان شما كسى جز من و فاطمه وجود دارد كه پيش از اينكه از خويشاوندان پيامبر اكرم (ص) به او ايمان بياورد همراه رسول خدا (ص) از خمس استفاده كرده باشد، گفتند: به خدا سوگند، نه». مراد از خمس در اين روايت، خمس اموال خديجه است كه به صورت خصوصى انجام گرفته است و حضرت على و فاطمه (عليهما السلام) در آن تصرف كرده‌اند. امام خمينى (ره) مىفرمايند: تمام مذاهب اسلامى، از سنّى و شيعه به اتفاق آرا معتقدند كه پيامبر (ص) يك سهم از خمس را مىگرفتند و خويشاوندان آن، سهم ديگر را. اين حكم همچنان ثابت بود و تغيير نكرد تا ابوبكر خليفه شد و سهم پيامبر (ص) و اقرباى او را حذف كرد و خمس را از صاحبان اصلى منع نمود؛ چنانكه مرحوم بخارى در صحيح خود در باب غزوه خيبر نقل مىكند كه: «فاطمه زهرا (س) اموال باقى مانده از خمس خيبر را از ابوبكر مطالبه كرد و او از دادن آن خوددارى كرد. فاطمه (س) هم از وى اعراض نمود و تا آخر عمر با او تكلّم نكرد.» در فرازى ديگر از «صحيح بخارى» و نيز در «صحيح مسلم» و در تفسير كشّاف آمده است كه: «ابوبكر، خمس را از بنى هاشم منع كرد»، در حالىكه اين ممانعت، مخالف با صريح قرآن مىباشد. اين مطلب نزد عامه و خاصه، معلوم و واضح است. وضعيت خمس در صدر اسلام بعضى مىگويند: گرفتن خمس، در كتاب خدا، سنّت رسول اكرم (ص) و سيره خلفا و مسلمانان صدر اسلام ديده نشده است و آيه ٤١ سوره انفال مربوط به غنايم جنگى است. وانگهى، اگر خمسِ مطلق مال واجب بود، خدا در قرآن به يك آيه بسنده نمىكرد. از سوى ديگر، در سيره سلاطين جور و غاصبان خلافت؛ مانند خلفاى بنى اميّه و بنى عباس، چيزى به نام خمس مطرح نبوده است؛ در حالى كه اگر كوچكترين سند و مدركى براى خمس داشتند، قطعاً آن را از مردم مطالبه مىكردند. پاسخ ما اولاً: آيه خمس ـ چنانكه در مباحث آتى خواهد آمد ـ منحصر به آيه فوق الذكر نيست، بلكه قرآن به شكلهاى مختلفى و از جمله، با اشاره و كنايه، از خمس مال سخن به ميان آورده است؛ مانند: «و فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم». همواره در اموال نيكوكاران، حقّى براى سائل و محروم بوده است كه شامل حقوق واجب مثل خمس و زكات و همچنين صدقات استحبابى مىشود. ثانياً: شيوه قرآن، اجمالگويى است و تفصيل آن به سنّت مربوط مىشود؛ چنانكه در قرآن به ركعات و اركان نماز اشاره نشده است، اما از سنّت پيامبر (ص) و قول و رفتار ايشان، تعداد ركعات و اركان آن فهميده مىشود. ثالثاً: چون در صدر اسلام مسلمانها غالباً از طريق كشاورزى و دام‌دارى ارتزاق مىكردند، از اين‌رو در كتاب و سنّت به موضوع زكات بيشتر عنايت شده و صريحاً به آن امر شده‌اند: «خُذْ من اموالهم صدقه». رابعاً: بعضى از مورّخان اهل سنّت نوشته‌اند كه رسول اسلام (ص) مأمورينى را براى گرفتن خمس اموال به شهرهاى ديگر مىفرستاد، كه به چند نمونه بسنده مىكنيم: يكم ـ پيامبر اكرم (ص) عمرو بن حزم را براى جمع آورى خمس و زكات به يمن فرستاد، با اينكه در آن سرزمين، جنگى در كار نبود. ابن سعد مىنويسد: «پيامبر اكرم (ص) با برخى از قبايل، عهدنامه‌اى امضا كردند كه زمين و دشت و درّهها و آنچه در آنهاست، در اختيار شماست تا حيوانات از گياهانش بهره ببرند و خودتان از آبهاى آن استفاده كنيد، مشروط بر اينكه خمس اموالتان را پرداخت كنيد.» دوم ـ رسول اكرم (ص) به سعد هذيم و جذام كه از رؤساى دو طايفه معروف بودند، نامه‌اى نوشت و دستور داد: زكات و خمس را به مأموران تحويل دهند. سوم ـ «بلاذرى» صورت عهدنامه‌اى از رسول خدا (ص) را تدوين و ارائه داده كه در آن، پس از نام خدا و ذكر آيه «يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود»، چنين نوشته است: «امره بتقوى الله فى الامر كله و أن يأخذ من المغانم خمس الله؛ پيامبر (ص) آنان را به تقواى الهى در تمام كارها امر كرد و فرمود: از غنيمتها و فوايد كسب و تجارت و مطلق منافع مالى، خمس خدا را بگيريد و محاسبه كنيد.» چهارم ـ حضرت نامه‌اى به «وائل بن حجر» نوشت كه: «فى السيوب الخمس»؛ در اموالى كه ذخيره شده و از آن استفاده نشده است، خمس واجب مىشود. پنجم ـ از حسن اتفاق و بر خلاف پندار اشكال گيرنده، در تاريخ شيعه و سنّى آمده است كه عبدالرحمن بن ابى ليلى مىگويد: از حضرت على (ع) پرسيدم: روش ابابكر و عمر درباره سهم شما (بنى هاشم) از خمس چگونه بوده است؟ حضرت فرمود: اما در عهد خلافت ابوبكر، خمس مال نبود و آنچه بود ايشان مىپرداخت. عمر نيز هر بار كه خمسى به دستش مي‌رسيد سهم ما را مي‌داد تا اينكه خمس شوش و جندى شاپور را آوردند. در آن هنگام من نيز حاضر بودم، او رو كرد به من و گفت: اين سهم شما از خمس است، ولى اكنون بيت‌المال خالى شده و مسلمانها سخت در تنگنا قرار دارند. اگر موافقت كنيد فعلاً از حق خود صرف نظر كرده تا آن را در بيت‌المال قرار دهم و چون مال زيادى فراهم شد معادل آن را به شما مىپردازم. من گفتم: مانعى ندارد. در اين هنگام ابن عباس از جايش بلند شد و گفت: تو را چه رسد كه ما را از حقمان محروم سازى؟ من به او گفتم: اى اباالفضل! ما به ترحّم بر مسلمانها از ديگران سزاوارتريم... عبدالرحمان مىگويد: امام على (ع) همچنان به گفتارش ادامه داد تا اينكه فرمود: خداوند صدقه را بر پيغمبر و اهل بيت او حرام كرده است، از اين‌رو سهمى از خمس را به آنان اختصاص داد. جالب آنكه عين همين سخن را امام شافعى از ابو حنيفه و او از عبدالله بن ابى ليلى بدين مضمون نقل كرده است كه در عهد خلافت عمر، مال فراوانى از فارس و شوش آورده بودند، عمر گفت: اى بنى هاشم! حق خود را از غنايم به ما وام دهيد تا بعداً به شما بر گردانيم. حضرت على (ع) قبول كرد، ولى ابن عباس گفت: مىترسم براى هميشه حقمان از دستمان خارج شود و چنان شد كه او گفت. عمر از دنيا رفت و دِينش را ادا نكرد. دلايل قرآنى خمس اولين اعلام عمومى وجوب خمس، با نزول آيه ٤١ سوره انفال انجام گرفت. اين آيه به دليل آنكه در بين آيات مربوط به جنگ بدر قرار دارد، چنين برداشت مىشود كه اعلام تشريع خمس، در اين مقطع زمانى؛ يعنى رمضان سال دوم هجرت بوده است. از مضمون آيه و مجموع روايات مربوط به خمس چنين استنباط مىشود كه خمس به سه دليل تشريع شده است: ١ ـ تأمين بودجه حكومت اسلامى؛ ٢ ـ برطرف كردن نياز خاندان رسالت؛ ٣ ـ تعديل ثروت و از بين بردن شكاف طبقاتى. گرچه بين شيعه و برخى از اهل سنّت در حكمت قانونى شدن خمس، اختلاف است، ولى شواهد و قراينى در آيه وجود دارد كه مىتوان اين اهداف را در كيفيت كلمات يافت؛ مثلاً كلمه «لله خمسه» مىفهماند كه بخش اعظم از خمس براى تأمين بودجه حكومتى و اعلاى كلمة الله است و قسمت اندكى از آن، سهم فقراى سادات و تأمين زندگى زاهدانه آنان است كه به آن نيز تصريح شده است. كلمه «اعلموا» و «انما» نيز بر اين حقيقت تأكيد مضاعفى دارد؛ گويا مىخواهد بفرمايد: خمسِ غنيمت، از آن خدا و رسول است و سهم سادات نيز از صندوق دولت تأمين مىشود، چرا كه زكات بر اهل بيت پيغمبر (ص) حرام است. البته با توجه به فراوانى خمس اموال كه شامل خمس تمام غنايم جنگى و از جمله زمينها و مزرعهها نيز مىشود، نمىتوان گفت: خمس، صرفاً براى تأمين مخارج ساداتِ مستحق، تشريع شده است، چرا كه مقتضاى اطلاق آيه «و اعلموا انّما غنمتم من شىء فان لله خمسه» اين است كه فقط يك پنجم از كل غنايم براى خدا و پيامبر (ص) و بقيه اصنافِ متعلق به آن حضرت است و چهار پنجم باقى مانده براى غنيمت گيرندهها و جنگجويان مىباشد. در اين حكم، بين انواع غنيمتهاى گرفته شده فرقى گذاشته نشده است. بعضى از عالمان بر اين عقيده‌اند كه منظور از غنيمت در اين آيه، اعم از غنايم جنگى و غير آن مىباشد؛ چنانكه مرحوم طبرسى، مفسّر كبير و اديب نامى چنين تفسير كرده است. ولى مرحوم شيخ طوسى معتقد است كه مقصود از غنايم در آيه فوق، فقط غنايم جنگى مىباشد؛ همانگونه كه بين مفسّران اهل سنّت نيز معروف شده است. اين احتمال از سياق آيه و مضامين آيات پيشين و پس از آن ظاهرتر به نظر مي‌رسد، ولى روايات و احاديث درباره مفهوم غنيمت، مختلف است و انواع فوايد مالى را در بر مىگيرد. در هر صورت، از اطلاق آيه استفاده مىشود كه فرقى بين زمينهاى به غنيمت گرفته شده باير و غير آنها وجود ندارد. به مجرّد اينكه منطقه‌اى فتح شد تمام آن منطقه با متعلّقاتش، از غنايم جنگى محسوب مىگردد، خواه زمينهاى آن منطقه در زمان فتح، آباد باشد يا از موات محسوب شود، چرا كه زمينهاى موات هم بي‌ارزش نيست و جزو املاك حاكم اسلامى است و براى حكومت فوايد زيادى دارد. وانگهى، در احتساب غنيمتهاى به دست آمده لازم نيست بالفعل نفع خاصى بر آن مترتب باشد؛ مانند زراعت و غلّه، چرا كه فوايد ديگر آنها براى دولتها كمتر از زراعت و غلّه نيست. از اين‌رو زمينهاى موات هم جزء غنيمت محسوب مىشودو به آنها خمس تعلق مىگيرد. از حسن اتفاق، حكم زمينهاى فتح شده نيز به همين منوال است، چه اين فتح با اجازه امام باشد يا بدون اذن صورت گيرد؛ چنانكه حكم زمينهايى كه با مصالحه و بدون جنگ و درگيرى در تصرف مسلمانان قرار مىگيرد، بدينگونه است. ولى اگر بگوييم زمينهاى موات و انفال، مخصوص امام مسلمانان و زمينهاى مفتوح العَنْوَه (آنهايى كه با جنگ به تصرف مسلمانها در آمده‌اند) خاص مسلمانان است و براى اراضي‌اى كه با صلح واگذار شده بايد جزيه و ماليات داده شود و يا زمينهاى صلح مطابق صلاح‌ديد والى به شكلى كه مصلحت مسلمانان در آن باشد، با كفار معامله شود، اگر اينگونه قيود را اضافه كنيم، ديگر زمينهاى به غنيمت گرفته شده تحت اطلاق آيه خمس باقى نمىماند و از انفال محسوب مىشود. در هر صورت، فلسفه تشريع خمس نمىتواند فقط براى اداره زندگى اندكى از سادات مستمند و يتيمان و در راه ماندگان آنها باشد، بلكه بودجه آن براى اداره حكومت اسلامى است. منتها براى اينكه حرمت سادات محفوظ بماند، گفته شده از اين صندوق دولتى، بستگان پيامبر نيز اداره شوند، چون زكات و صدقات واجب بر آنها حرام است. جمله «و اعلموا» كه در اول آيه آمده، علاوه بر اهميت دادن به اين حكم، در واقع هشدار و تحريصى است به مؤمنان پيروز در جنگ بدر كه وقتى از به دست آوردن غنايم و منافع مادى شادمان مىشوند، مبادا حبّ مال آنان را سرمست كند و از پرداخت خمس آن غفلت نمايند. مضافاً اينكه، خمس يك تكليف الهى است براى تمام مؤمنان تا روز قيامت، زيرا قرآن يك كتاب زنده و پوياست و اختصاص به يك نسل و عصر ندارد، بلكه يك حكم همگانى و دستور ابدى است و به تناسب حكم و موضوع، شامل كليه مخاطبان بالفعل و بالقوّه در هر عصر و نسلى مىشود. كلمه «انما» بر تأكيد مضاعفى دلالت دارد؛ به اين بيان كه حرف تأكيد (انّ) را به موصول (ما) كه از مبهمات است، معلّق ساخته تا بر عموم دلالت كند و بر تشريع قاطع اين دستور تأكيد نمايد. كلمه «من شىء» نيز مبهم ديگرى است تا فراتر از غنيمت جنگى؛ يعنى هر منفعت و سود مالى را شامل شود. مخاطبان آيه خمس اگر به ظاهر آيه نگاه كنيم در مىيابيم كه مخاطبان اصلى آن، مسلمانان عصر حضور پيامبر و نزول قرآن مىباشند، ليكن به تناسب ابديت احكامِ اين كتاب آسمانى، مشخص مىشود كه مخاطبان آيه، همه مؤمنان هستند، زيرا بر كافران و اهل كتاب، خمس واجب نيست، چون آنان مكلّف به فروع دين نمىباشند. از آنجا كه اقرار به مضمون و پذيرش اين فريضه مالى و پرداخت آن بر اذهان مخاطبان، مشكل است، لذا خداوند متعال آن را از نشانههاى ايمان به حساب آورده است: «ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا». در اين آيه، چهار مرتبه ضمير جمع مخاطب تكرار شده است تا اهميت اين حكم الهى را براى دارندگان خمس يادآور شود: «و اعلموا»، «غنمتم»، «كنتم» و «آمنتم». اكثر علماى اهل سنّت از كلمه «غنمتم»، به دليل هم‌ريشگى با غنيمت جنگى، چنين برداشت كرده‌اند كه مقصود از آيه خمس، فقط بيان حكم غنايم جنگى مىباشد و اكنون كه جنگى در كار نيست موضوع خمس به كلى منتفى است و اين آيه صرفاً براى تلاوت ثواب دارد و محتوا و مضمون قابل عمل و اجرايى در زمان صلح ندارد. در پاسخ مىگوييم: اولاً، غنيمت در لغت ـ چنانكه ذيلاً خواهد آمد ـ مطلق منافع را مىگويند. در ثانى، اهل سنّت كه طراحان اين برداشت هستند، خودشان حداقل براى معادن و گنجها، خمس قائل‌اند و براى وجوب پرداخت آن، به همين آيه استدلال كرده‌اند. اگر كلمه «غنمتم» منحصر در غنيمت جنگى باشد و بس، پس از كجاى قرآن خمس معادن و گنجها را فهميده‌اند. بنابر اين روشن مىشود كه غنيمت از نظر فرهنگ لغت، شامل هر نوع فايده و سود اقتصادى مىشود كه يكى از مصاديق آن، غنايم و فوايد جنگى است. البته براى اثبات اين مطلب، غنيمت را از نظر كتابهاى لغت بررسى مىكنيم كه خوشبختانه نويسندگان آنها اكثراً از اهل سنّت هستند. غنيمت در فرهنگ لغت الف) لسان العرب: «الفوزُ بالشىء مِن غير مَشقّة»؛ غنيمت يعنى دست يافتن به چيزى بدون مشقّت، در صورتى كه غنيمت جنگى بدون مشقّت به دست نمي‌آيد. ب) قرطبى، از مفسّران اهل سنّت مىنويسد: «الغُنمُ و الغَنيمة اصابةُ الفائدةِ من جهةِ تجارةٍ او عملٍ او حربٍ و ينطبق بحسب مورد نزول الآية على غنيمةِ الحرب؛ غنيمت در لغت، دستيابى به سود و فايده‌اى است كه از طريق كار يا تجارت يا جنگ به دست آمده باشد و به حسب مورد و شأن نزول آيه، بر غنيمت جنگى منطبق مىشود». سپس اضافه مىكند: «و لا تقضِى اللغة هذا التخصيصَ على ما بينّاه و لكن عرفُ الشّرعِ قيّدا للّفظ بهذا النوع؛ واژه غنيمت اين نوع تخصيص را بر نمىتابد ولى عرف متشرّعه، لغت را به غنيمت جنگى مقيّد نموده‌اند». وگرنه شارع مقدس هيچگونه قيدى براى غنيمت نياورده است. ج) نظر علامه طباطبائى نيز عيناً مانند نظر قرطبى است، وى مىنويسد: غنيمت، رسيدن به فايده‌اى است كه از رهگذر تجارت و كسب و كار و يا جنگ به دست آمده باشد، ولى عرف جامعه، غنيمت در اين آيه را به حسب شأن نزول، بر غنايم جنگى تطبيق مىكنند. د) مرحوم طريحى، لغت شناس معروف مىنويسد: «الغنيمةُ فى الاصل هى الفائدةُ المكتسبةُ و لكن اصطلح جماعةٌ على انَّ ما اخذ من الكفار ان كان من غير قتالٍ فهو فىءٌ و ان كان مع القتال فهو غنيمةٌ؛ غنيمت در اصل، همان فايده به دست آمده است، ولى گروهى اصطلاحاً به آنچه از كفار گرفته مىشود، اگر بدون جنگ و درگيرى باشد، فىء (انفال) مىگويند و اگر با جنگ گرفته شود، غنيمت مىنامند.» ه .) راغب اصفهانى در مفردات القرآن بدين مضمون اشاره دارد و مىگويد: «الغَنَمُ معروفٌ و الغُنُم اصابته و الظفر به ثم استعمل فى كل مظفور به من جهةِ العدى و غيرهم». غنم يعنى گوسفند كه معروف است و غنيمت، دستيابى به منفعت و سود است. سپس درباره هر سود به دست آمده‌اى كه در سايه پيروزى بر دشمن و يا كسب و كار فراهم گرديده، به كار رفته است. در المنجد نيز آمده است: «الغنيمةُ ما يؤخذ من المحاربين المُكسَبُ عموماً يقال غنيمة بارده‌اى طيبة بلا تعب». صاحب المنجد، اولين معناى غنيمت را غنيمت جنگى مي‌داند، ولى معناى دوم را به هر فايده‌اى اطلاق مىكند كه بدون رنج به دست آيد. از مجموع كتابهاى لغت فهميده مىشود كه غنيمت، به معناى مطلق فوايدى است كه از طريق كسب و تجارت و... به دست آمده باشد. ولى به دليل اينكه آيه در ميان آيات جنگ بدر نازل شده و غنايم جنگى اولين فايده‌اى بوده كه مسلمانها به دست آورده بودند، لذا با نزول اين آيه، خمس غنايم جنگى واجب گرديد و پس از آن نيز چون زندگى مردم اغلب از طريق كشاورزى و دام‌دارى اداره مىشد، بيشتر از زكات سخن به ميان آمد و خمس، مغفولعنه واقع شد. وگرنه همين ماده (غنيمت) در قرآن كريم در مفهوم وسيع آن به كار رفته است؛ چنانكه در آيه‌اى مىفرمايد: «تبتغونَ عرضَ الحياة الدّنيا فعند اللّه مغانِمَ كثيرة؛ آيا مىخواهيد منافع ناپايدار دنيا را به دست آوريد و حال آنكه در پيشگاه خدا غنايم بسيارى است.» بدون شك مقصود از غنايمى كه در پيش خداست فقط غنيمت جنگى نيست، بلكه منابع رزق و روزى مراد است. در كلمات امامان نيز غنيمت به معناى مطلق فايده آمده است: «انّكم ان اغنمتُم صالح الاعمالِ نلتم من الآخرة نهايةَ الآمالِ؛ اگر اعمال نيك و شايسته را به غنيمت ببريد، به منتهاى آرزوى خود در قيامت مي‌رسيد.»